P : 31
BEYOND TIME
پارت سیویکم | حرفهایی که دو سال عقب افتاده بودند
سرین چند قدم مانده به جونگکوک ایستاد.
باران آنقدر شدید بود که چند تار از موهایش به صورتش چسبیده بود.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
ـ چرا برگشتی؟
جونگکوک جواب نداد.
سرین دوباره پرسید:
ـ واقعاً چرا؟
ـ چون دیگه نمیخواستم بدون اینکه حرفی زده باشم، ازت دور بمونم.
سرین خندید؛ اما خندهاش بیشتر از ناراحتی بود.
ـ دو سال طول کشید تا به این نتیجه برسی؟
ـ دو سال طول کشید تا بتونم برگردم.
سرین ساکت شد.
جونگکوک ادامه داد:
ـ وقتی اون شب ازت جدا شدم، فکر کردم اگر بمونم، فقط زندگیت رو سختتر میکنم. پدرت مخالف بود. خانوادهات مخالف بودن. خودت هم گفتی شاید حق با اونها باشه.
ـ پس رفتی.
ـ بله.
ـ بدون خداحافظی.
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
ـ چون اگر خداحافظی میکردم، نمیتونستم برم.
سرین دیگر چیزی نگفت.
جونگکوک آرام ادامه داد:
ـ میترسیدم اگر دوباره ببینمت، همهی تصمیمهایی که گرفتم بیمعنی بشن.
ـ و الان؟
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ الان دیگه برام مهم نیست.
سرین قلبش تندتر زد.
ـ چی برات مهم نیست؟
ـ اینکه بقیه چی فکر میکنن.
مکث کرد.
ـ دو سال سعی کردم قانع بشم که باید فراموشت کنم. نشد.
سرین چشمهایش را پایین انداخت.
ـ منم نتونستم.
جونگکوک انگار برای لحظهای نفسش را فراموش کرد.
ـ چی گفتی؟
سرین با عصبانیت به او نگاه کرد.
ـ نشنیدی؟
ـ میخوام دوباره بگی.
ـ نه.
برای اولین بار، لبخند واقعی روی صورت جونگکوک نشست.
سرین با دیدن لبخندش اخم کرد.
ـ میخندی؟ میخندی جئون؟
ـ نمیتونم.
ـ چرا؟
ـ چون بعد از دو سال بالاخره فهمیدم هنوز دوستم داری.
سرین چشمهایش را چرخاند.
ـ خیلی مطمئنی.
ـ نه.
آرامتر گفت:
ـ ولی امیدوارم.
باران همچنان میبارید.
سرین بالاخره گفت:
ـ جونگکوک، من هنوز ازت عصبانیام.
ـ حق داری.
ـ هنوز هم از اینکه بیخبر رفتی ناراحتم.
ـ حق داری.
ـ و شاید فردا دوباره عصبانی بشم.
ـ اونم حق داری.
سرین با تعجب نگاهش کرد.
ـ تو قرار نیست از خودت دفاع کنی؟
جونگکوک لبخند زد.
ـ امشب نه.
چند لحظه سکوت کردند.
بعد جونگکوک آرام گفت:
ـ فقط یه چیز رو میخوام بدونی.
سرین منتظر ماند.
ـ این دو سال، حتی یک روز هم نبود که از تصمیمم مطمئن باشم.
سرین نگاهش کرد.
ـ ولی امشب مطمئنی؟
جونگکوک بدون مکث گفت:
ـ آره.
سرین برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آهسته گفت:
ـ پس فردا بیا.
جونگکوک متعجب شد.
ـ کجا؟
ـ همینجا.
لبخند کوچکی زد.
ـ این بار میخوام بدون بارون باهات حرف بزنم.
جونگکوک خندید.
ـ باشه.
سرین برگشت که به عمارت برگردد.
چند قدم رفت، اما دوباره ایستاد.
ـ جونگکوک؟
ـ بله؟
سرین بدون اینکه برگردد گفت:
ـ خوشحالم که برگشتی.
بعد با عطشی وصف ناپذیر خودش را به آغوش جونگکوک پرت کرد .
آنچنان محکم همدیگه را بغل کرده بودن که سلول های تنشون داشت یکی میشد.
جونگکوک دستش را روی موهای سرین کشید و گفت:
_ میدونستی دوری ازت چه کابوس سختی بود ؟ نه ، نه معلومه که نمیدونی.
سرین سرش را بالا آورد و با سر جونگکوک هم زاویه شد.
_ دوری از تو هم چنان سخت بود که خواب و بیداری برام معنایی نداشت ، همون دشنه رو هم به قلب من فرو کرد .
دستش رو پشت گوش سرین برد و بی توجه به بارون شدید گفت:
_ اما داشتنت هم شبیه یه رویا ست، می آمور.
_ سی ، رومئو؟
جدایی نه تنها عشقشان را کاسته نکرده بود بلکه به آن هم اضافه کرده بود.
جونگکوک دستش رو از گوش سرین تا زیر چانه ش برد و لبش رو لب سرین مماس کرد .
بارون شدید تر شده بود اما فقط صدای بلند قلب هاشون شنیده میشد .
آنقدر محکم و با ولع همدیگه را میبوسیدن که طعم گس و خون میداد.
سرین با اینکه میدانست چه دست گلی به آب داده اما حس آرامش میکرد.
بدون حرف دیگه ای به عمارت برگشت و در را بست .
جونگکوک همانجا ماند.
باران هنوز میبارید.
اما برای اولین بار بعد از دو سال، احساس میکرد شاید این بار...
داستانشان قرار نیست با خداحافظی تمام شود.
پارت سیویکم | حرفهایی که دو سال عقب افتاده بودند
سرین چند قدم مانده به جونگکوک ایستاد.
باران آنقدر شدید بود که چند تار از موهایش به صورتش چسبیده بود.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
ـ چرا برگشتی؟
جونگکوک جواب نداد.
سرین دوباره پرسید:
ـ واقعاً چرا؟
ـ چون دیگه نمیخواستم بدون اینکه حرفی زده باشم، ازت دور بمونم.
سرین خندید؛ اما خندهاش بیشتر از ناراحتی بود.
ـ دو سال طول کشید تا به این نتیجه برسی؟
ـ دو سال طول کشید تا بتونم برگردم.
سرین ساکت شد.
جونگکوک ادامه داد:
ـ وقتی اون شب ازت جدا شدم، فکر کردم اگر بمونم، فقط زندگیت رو سختتر میکنم. پدرت مخالف بود. خانوادهات مخالف بودن. خودت هم گفتی شاید حق با اونها باشه.
ـ پس رفتی.
ـ بله.
ـ بدون خداحافظی.
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
ـ چون اگر خداحافظی میکردم، نمیتونستم برم.
سرین دیگر چیزی نگفت.
جونگکوک آرام ادامه داد:
ـ میترسیدم اگر دوباره ببینمت، همهی تصمیمهایی که گرفتم بیمعنی بشن.
ـ و الان؟
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ الان دیگه برام مهم نیست.
سرین قلبش تندتر زد.
ـ چی برات مهم نیست؟
ـ اینکه بقیه چی فکر میکنن.
مکث کرد.
ـ دو سال سعی کردم قانع بشم که باید فراموشت کنم. نشد.
سرین چشمهایش را پایین انداخت.
ـ منم نتونستم.
جونگکوک انگار برای لحظهای نفسش را فراموش کرد.
ـ چی گفتی؟
سرین با عصبانیت به او نگاه کرد.
ـ نشنیدی؟
ـ میخوام دوباره بگی.
ـ نه.
برای اولین بار، لبخند واقعی روی صورت جونگکوک نشست.
سرین با دیدن لبخندش اخم کرد.
ـ میخندی؟ میخندی جئون؟
ـ نمیتونم.
ـ چرا؟
ـ چون بعد از دو سال بالاخره فهمیدم هنوز دوستم داری.
سرین چشمهایش را چرخاند.
ـ خیلی مطمئنی.
ـ نه.
آرامتر گفت:
ـ ولی امیدوارم.
باران همچنان میبارید.
سرین بالاخره گفت:
ـ جونگکوک، من هنوز ازت عصبانیام.
ـ حق داری.
ـ هنوز هم از اینکه بیخبر رفتی ناراحتم.
ـ حق داری.
ـ و شاید فردا دوباره عصبانی بشم.
ـ اونم حق داری.
سرین با تعجب نگاهش کرد.
ـ تو قرار نیست از خودت دفاع کنی؟
جونگکوک لبخند زد.
ـ امشب نه.
چند لحظه سکوت کردند.
بعد جونگکوک آرام گفت:
ـ فقط یه چیز رو میخوام بدونی.
سرین منتظر ماند.
ـ این دو سال، حتی یک روز هم نبود که از تصمیمم مطمئن باشم.
سرین نگاهش کرد.
ـ ولی امشب مطمئنی؟
جونگکوک بدون مکث گفت:
ـ آره.
سرین برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آهسته گفت:
ـ پس فردا بیا.
جونگکوک متعجب شد.
ـ کجا؟
ـ همینجا.
لبخند کوچکی زد.
ـ این بار میخوام بدون بارون باهات حرف بزنم.
جونگکوک خندید.
ـ باشه.
سرین برگشت که به عمارت برگردد.
چند قدم رفت، اما دوباره ایستاد.
ـ جونگکوک؟
ـ بله؟
سرین بدون اینکه برگردد گفت:
ـ خوشحالم که برگشتی.
بعد با عطشی وصف ناپذیر خودش را به آغوش جونگکوک پرت کرد .
آنچنان محکم همدیگه را بغل کرده بودن که سلول های تنشون داشت یکی میشد.
جونگکوک دستش را روی موهای سرین کشید و گفت:
_ میدونستی دوری ازت چه کابوس سختی بود ؟ نه ، نه معلومه که نمیدونی.
سرین سرش را بالا آورد و با سر جونگکوک هم زاویه شد.
_ دوری از تو هم چنان سخت بود که خواب و بیداری برام معنایی نداشت ، همون دشنه رو هم به قلب من فرو کرد .
دستش رو پشت گوش سرین برد و بی توجه به بارون شدید گفت:
_ اما داشتنت هم شبیه یه رویا ست، می آمور.
_ سی ، رومئو؟
جدایی نه تنها عشقشان را کاسته نکرده بود بلکه به آن هم اضافه کرده بود.
جونگکوک دستش رو از گوش سرین تا زیر چانه ش برد و لبش رو لب سرین مماس کرد .
بارون شدید تر شده بود اما فقط صدای بلند قلب هاشون شنیده میشد .
آنقدر محکم و با ولع همدیگه را میبوسیدن که طعم گس و خون میداد.
سرین با اینکه میدانست چه دست گلی به آب داده اما حس آرامش میکرد.
بدون حرف دیگه ای به عمارت برگشت و در را بست .
جونگکوک همانجا ماند.
باران هنوز میبارید.
اما برای اولین بار بعد از دو سال، احساس میکرد شاید این بار...
داستانشان قرار نیست با خداحافظی تمام شود.
- ۴۲۷
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط